العلامة المجلسي

388

حياة القلوب ( فارسي )

به گمان آنكه شوهر ندارد ، از خدا سؤال كرد أو را براي تزويج أو ميسّر گرداند ، پس خدا بر شوهرش مرگ را مقدّر فرمود ، وچون شوهرش مرد آن زن در مكة ماند از حزن بر فوت شوهرش ، پس خدا حزن أو را به صبر مبدّل نمود وخواستن إسماعيل را براي أو ميسّر ساخت ، وآن زنى بود بسيار موافق ودانا . چون إبراهيم به حج آمد ، إسماعيل به طايف رفته بود كه آذوقه براي أهل خود بياورد ؛ آن زن ، مرد پير گردآلودى ديد - يعنى إبراهيم - پس إبراهيم از أو پرسيد : أحوال شما چون است ؟ گفت : حال ما بسيار خوب است . وچون از أحوال إسماعيل پرسيد ، أو را مدح كرد وگفت : حال أو خوش است . پس پرسيد : تو از كدام قبيله‌اى ؟ گفت : از قبيلهء حمير . پس إبراهيم برگشت وإسماعيل را نديد ونامه‌اى نوشت وبه آن زن داد وگفت : چون شوهرت بيايد اين نامه را به أو بده . چون إسماعيل برگشت ونامه را خواند گفت : مىدانى آن مرد پير كي بود ؟ گفت : أو را بسيار نيكو وشبيه به تو يافتم . إسماعيل گفت : أو پدر من بود . گفت : يا سوأتاه از أو . إسماعيل گفت : چرا ؟ مگر أو به چيزى از بدن تو افتاد ؟ گفت : نه ، وليكن مىترسم تقصيري در خدمت أو كرده باشم . پس آن زن عاقله به إسماعيل گفت : آيا بر اين دو درگاه دو پرده نياويزم يكى از آن جانب ويكى از اين جانب ؟ گفت : بلى . پس دو پرده ساختند كه طول آنها دوازده ذراع بود وبر آن درها آويختند ، پس آن زن را خوش آمد از آن پرده‌ها وگفت : آيا براي كعبه جامه‌اى نبافيم كه آن را بپوشانيم چون